در فیلمی کوتاه از سخنان امام خمینی در ۱۵ تیر ۱۳۵۸، جملهای شنیده میشود که امروز، پس از نزدیک به نیم قرن تجربه جمهوری اسلامی، شاید معنای آن بسیار روشنتر از روزی باشد که گفته شد:
«ما امروز از دوستان میترسیم! دیروز از دشمنها میترسیدیم.»
اگر این جمله را جدا از متن بشنویم، میتوان تفسیرهای مختلفی از آن ساخت. اما سخنان قبل و بعد، مقصود امام را روشن میکند. نگرانی او فقط از دشمنی نبود که بیرون نظام ایستاده بود؛ از رفتار کسانی بود که درون انقلاب قرار داشتند و اعمالشان به نام اسلام ثبت میشد. امام هشدار میدهد که «کارهای خلاف ما» میتواند اسلام را بد جلوه دهد و کسانی نیز مترصدند همین خطاها را برجسته کنند و بگویند: «این هم جمهوری اسلامی».
در این نگرانی، چیزی فراتر از آبروی یک حکومت تازهتأسیس نهفته بود. امام درباره اعتبار اجتماعی خود اسلام سخن میگفت.
این سخنان زمانی بیان شد که هنوز جمهوری اسلامی چند ماه بیشتر عمر نداشت. نه ساختار عظیم اداری امروز شکل گرفته بود، نه چند نسل از مدیران و مسئولان بر سر کار آمده بودند و نه جامعه تجربهای چند دههای از حکمرانی دینی داشت.
امروز اما میتوان پرسش دشوارتری را مطرح کرد:
آیا بخشی از فاصله فرهنگی و دینی ایجادشده در جامعه ایران، همان خطری نیست که امام در نخستین ماههای انقلاب نسبت به آن هشدار میداد؟
حکومت از دین مشروعیت میگیرد؛ دین هم هزینه عملکرد حکومت را میپردازد
جمهوری اسلامی خود را صرفاً یک دولت یا نظام اداری معرفی نکرده است. از آغاز، مشروعیت خود را به اسلام، عدالت، اخلاق، حکومت دینی و آرمانهای انقلاب پیوند زده است.
این پیوند برای حکومت یک سرمایه بزرگ ایجاد میکند؛ اما رابطهای یکطرفه نیست.
در شرایط موفقیت، حکومت میتواند از اعتبار اسلام برای ایجاد اعتماد، اطاعت و مشروعیت استفاده کند. اما اگر مردم میان ادعای دینی و عملکرد واقعی حکومت فاصلهای مستمر مشاهده کنند، همین رابطه ممکن است در جهت معکوس عمل کند.
به بیان ساده:
اسلام به حکومت اعتبار میدهد؛
اما عملکرد حکومت نیز بر اعتبار اجتماعی اسلام اثر میگذارد.
اینجاست که فساد یک مسئول جمهوری اسلامی با فساد یک مدیر در حکومتی که مدعی نمایندگی دین نیست تفاوت پیدا میکند.
در یک نظام سکولار، اختلاس یک وزیر معمولاً به حساب همان وزیر، حزب یا دولت نوشته میشود. کمتر کسی از فساد او نتیجه میگیرد که یک دین یا مکتب الهی ناکارآمد است.
اما در جمهوری اسلامی، مردم با کارگزاری مواجهاند که در ساختاری «اسلامی» مسئولیت گرفته، با زبان دینی سخن گفته و مشروعیت قدرتش نیز با اسلام پیوند خورده است.
از همینجا امکان یک سرریز ذهنی شکل میگیرد:
این مسئول فاسد است؛
این ساختار اجازه چنین فسادی را داده است؛
این همان حکومتی است که خود را اسلامی معرفی میکند؛
پس حکومت دینی نتوانسته وعدههای خود را محقق کند.
اگر این تجربه انباشته شود، برای بخشی از جامعه حتی مرحله بعد نیز ممکن میشود: تردید نه فقط در کارآمدی جمهوری اسلامی، بلکه در قابلیت اندیشه سیاسی اسلام برای اداره جامعه جدید.
این نتیجه از نظر منطقی الزاماً درست نیست. فساد مسلمان، دلیل فساد اسلام نیست و ناکارآمدی یک ساختار تاریخی نیز برهان فلسفی علیه یک مکتب محسوب نمیشود.
اما جامعه با منطق صوری زندگی نمیکند.
مردم عدالت را فقط در نهجالبلاغه نمیخوانند؛ در اداره، دادگاه، بانک، استخدام، توزیع فرصتها و رفتار مسئولان نیز جستوجو میکنند. آنان صداقت را فقط از منبر نمیشنوند؛ درباره صداقت حکومت از نسبت میان وعده و عملکرد قضاوت میکنند.
وقتی عدالت گفته میشود و تبعیض دیده میشود؛ وقتی امانت در بیتالمال تبلیغ میشود و رانت مشاهده میشود؛ وقتی سادهزیستی فضیلت شمرده میشود و اشرافیگری برخی منتسبان قدرت دیده میشود، فاصله میان گفتار و تجربه بهتدریج قدرت اقناع گفتار را میفرساید.
هشدار امام دقیقاً از همین نقطه اهمیت پیدا میکند:
کارگزار حکومت اسلامی فقط درباره خودش تصویر نمیسازد؛ ممکن است ناخواسته در حال ساختن تصویر مردم از اسلام نیز باشد.
مسئله فقط «بیدینی» نیست
گاهی درباره تغییرات فرهنگی جامعه ایران چنان سخن گفته میشود که گویا کشور با یک حرکت ساده و خطی از «دینداری» به «بیدینی» روبهرو شده است.
دادهها چنین تصویر سادهای را تأیید نمیکنند.
موج چهارم پیمایش ملی ارزشها و نگرشهای ایرانیان در سال ۱۴۰۲ با مشارکت ۱۵ هزار و ۸۷۸ نفر در ۳۱ استان انجام شده و حوزههایی مانند دینداری، اعتماد، عدالت، رضایت و نگرشهای اجتماعی و سیاسی را همزمان سنجیده است.
تحلیلهای بعدی همین دادهها نشان میدهد جامعه ایران با اشکال متنوعی از دینداری روبهروست؛ یعنی نمیتوان همه تغییرات را با دوگانه ساده «مذهبی/غیرمذهبی» توضیح داد. پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات در تحلیل موج چهارم از گونههای متفاوت دینداری سخن گفته است که خود نشان میدهد نسبت جامعه با دین پیچیدهتر و متکثرتر شده است.
بنابراین شاید آنچه در بخشی از جامعه رخ داده، الزاماً «عبور از اصل ایمان» نباشد؛ بلکه فاصلهگیری از صورت رسمی و سیاسی دین باشد.
ممکن است فرد همچنان به خدا، قرآن، پیامبر و اهلبیت معتقد باشد، اما دیگر نخواهد هر رفتار حکومت با دین توضیح داده شود. ممکن است نسبت شخصی خود را با اسلام حفظ کند، اما میان دین و دستگاه رسمی نمایندگی آن فاصله بگذارد.
این تمایز بسیار مهم است.
زیرا اگر مسئله را اشتباه تشخیص دهیم، درمان نیز اشتباه خواهد شد.
کسی که از فاصله میان رفتار کارگزار و ارزشهای اسلامی آسیب دیده، الزاماً با تبلیغ بیشتر قانع نمیشود. مسئله او شاید کمبود پیام دینی نباشد؛ مسئله میتواند کمبود تجربه باورپذیر از همان پیام باشد.
از این منظر، شاید یکی از مسائل امروز جمهوری اسلامی بیش از آنکه کمبود تبلیغ اسلام باشد، کمبود تجربه اقناعکننده از حکمرانی اسلامی باشد.
وقتی روحانی صاحب قدرت خطا میکند
این مسئولیت درباره روحانیت صاحب منصب حتی سنگینتر است.
یک مدیر غیرروحانی ممکن است در ذهن مردم نماینده دولت باشد؛ اما روحانیای که هم لباس دین بر تن دارد و هم در ساختار قدرت حضور پیدا کرده است، میتواند همزمان نماینده حکومت و نماینده دین تلقی شود.
فساد یا ریاکاری چنین فردی بنابراین دو سطح از سرمایه را مصرف میکند.
مردم فقط نمیگویند «این مسئول بد عمل کرد»؛ ممکن است بپرسند چگونه کسی که از اخلاق، زهد و تقوا سخن میگوید، خود برخلاف همان معیارها زندگی میکند.
این همان نقطهای است که ریا از فساد اقتصادی نیز خطرناکتر میشود. فساد مال را میسوزاند؛ ریا میتواند اعتماد به زبان دین را بسوزاند.
امام در همان سخنان، مسئولیت را به یک گروه محدود نمیکند. روحانی، دانشگاهی، بازار، کارگر و دیگر نیروهای جامعه اسلامی همگی مخاطب هشدار او هستند.
بنابراین دفاع از اسلام در جمهوری اسلامی فقط وظیفه مبلغ دینی نیست؛ رفتار صاحب منصب نیز خود نوعی تبلیغ یا ضدتبلیغ است.
دشمن زخم را به نظریه تبدیل میکند
اما این فقط نیمه ماجراست.
وقتی زخمی در داخل ایجاد شد، رقیب و دشمن سیاسی روی همان زخم کار میکند.
تعبیر ساده آن شاید این باشد:
دشمن مثل مگس روی زخم مینشیند.
اما مگس فقط روی زخم نمینشیند؛ میکوشد آن زخم را به نشانه بیماری تمام بدن تبدیل کند.
یک پرونده فساد واقعی را انتخاب میکند، آن را برجسته میکند، تکرار میکند و سپس دامنه معنای آن را گسترش میدهد.
مسیر روایت میتواند چنین باشد:
فلان مسئول فاسد است
↓
جمهوری اسلامی فاسد است
↓
حکومت دینی فسادزا و ناکارآمد است
↓
اسلام سیاسی پاسخگوی جامعه جدید نیست
↓
پس الگوی فرهنگی و سیاسی دیگری باید جایگزین شود.
در اینجا عملیات اصلی فقط «انتشار خبر فساد» نیست؛ تعمیم معنایی است.
از یک مصداق واقعی برای اثبات یک حکم کلی استفاده میشود.
و هرچه تجربه شخصی مردم با آن مصداق سازگارتر باشد، عملیات شناختی اثر بیشتری پیدا میکند.
به همین دلیل، نقش دشمن را نباید چنان بزرگ کرد که مسئولیت داخلی محو شود.
مگس زخم را ایجاد نکرده است.
اگر زخم واقعی نباشد، رسانه معارض برای اقناع مخاطب کار بسیار سختتری دارد. اگر فرد در تجربه روزمره خود عدالت، پاسخگویی، سلامت، صداقت و شایستهسالاری ببیند، اینکه رسانهای شبانهروز حکومت اسلامی را ذاتاً فاسد معرفی کند با تجربه شخصی او تعارض پیدا خواهد کرد.
واقعیت سالم، نیرومندترین پاسخ به جنگ شناختی است.
بنابراین پاسخ به عملیات شناختی فقط تولید محتوای رسانهای نیست.
زخم باید بسته شود.
ذخیره اخلاقی جمهوری اسلامی
اما در این میان یک پرسش باقی میماند.
اگر طی چند دهه فساد، ناکارآمدی، تبعیض و خطاهای واقعی در بخشهایی از دستگاه وجود داشته و دشمن نیز از آنها استفاده کرده است، چرا سرریز بیاعتمادی به اصل اسلام و انقلاب کامل نشده است؟
چرا هنوز بخش بزرگی از جامعه میان اسلام، نظام، مسئولان و رهبران انقلاب تفکیک قائل میشود؟
یکی از پاسخها را میتوان در چیزی جستوجو کرد که من آن را «ذخیره اخلاقی جمهوری اسلامی» مینامم.
امام خمینی فقط از عدالت، زهد و اخلاص سخن نگفت. شیوه زندگی او خود به شاهدی برای امکان زیست متفاوت در رأس قدرت تبدیل شد. روایت سادهزیستی و فاصله او از بهرهبرداری شخصی از قدرت بخشی تثبیتشده از سیره اوست.
این ویژگی یک فضیلت شخصی صرف نبود؛ کارکرد سیاسی و معرفتی نیز داشت.
وقتی بنیانگذار حکومت اسلامی خود در بهرهمندی مادی از قدرت نمونهای متفاوت ارائه میکند، فساد یک مسئول دیگر دشوارتر میتواند به این ادعا تعمیم یابد که «ماهیت حکومت اسلامی همین است».
رهبر پاکدست در واقع شاهد نقض تعمیم است.
همین منطق در مورد آیتالله سیدعلی خامنهای نیز اهمیت پیدا میکند.
درباره سادهزیستی و سبک زندگی شخصی ایشان روایتهایی سالها پیش از شهادتش وجود داشت و زندگینامههای رسمی و خاطرات منتشرشده نیز ابعادی از زندگی شخصی و خانوادگی معظم له را ثبت کردهاند.
اهمیت این امر در بحث ما آن نیست که از رهبر تصویر امام معصوم و دستنیافتنی بسازیم. مسئله این است که اگر کسی سه یا چهار دهه در رأس قدرت قرار گیرد و جامعه او را به بهرهبرداری شخصی از قدرت نشناسد، زندگی او برای یک ادعای مهم شاهد نقض ایجاد میکند:
قدرت دینی الزاماً مساوی دنیاطلبی شخص صاحب قدرت نیست.
از این زاویه، امامین انقلاب تنها رهبران سیاسی جمهوری اسلامی نبودهاند؛ رفتار شخصی آنان بخشی از سرمایهای بوده که مانع تعمیم بیواسطه خطای مسئولان به کل مکتب شده است.
کارگزار بد از سرمایه دین خرج میکند؛
رهبر اخلاقی برای آن سرمایه تولید میکند.
اما این ذخیره نامحدود نیست.
هیچ نظامی نمیتواند تا ابد کسری اخلاقی و عملکردی اجزای خود را از اعتبار رهبرانش تأمین کند.
اگر هزاران مدیر سرمایه اعتماد را مصرف کنند و رأس نظام دائماً مجبور باشد با اعتبار شخصی خود بخشی از آن را جبران کند، مسئله حل نشده است؛ فقط هزینه به محل دیگری منتقل شده است.
از این منظر، مدیر فاسد جمهوری اسلامی فقط از بیتالمال نمیخورد.
از اعتبار رهبری و از سرمایه اجتماعی اسلام نیز خرج میکند.
شهادت؛ لحظه بازداوری
شهادت رهبر معظم انقلاب حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای در حملات مشترک آمریکا و اسرائیل در ۹ اسفند ۱۴۰۴، جامعه ایران را با یک شوک بزرگ مواجه کرد. مراسم چندروزه تشییع و سوگواری رهبر شهید در تهران و شهرهای دیگر جمعیت گستردهای را به خیابان آورد؛ رسانههای بینالمللی نیز بزرگی این اجتماعات را گزارش کردند.
اما معنای این حضور را نباید ساده کرد.
جمعیت تشییع یک پیمایش سیاسی نیست. از آن نمیتوان نتیجه گرفت همه شرکتکنندگان از تمام عملکرد جمهوری اسلامی راضی بودهاند یا نقدهای پیشین خود را پس گرفتهاند. گزارشهای خارجی نیز در کنار گستردگی سوگواری، به پیچیدگی انگیزهها و باقیماندن اختلافها و نارضایتیها اشاره کردهاند.
اهمیت واقعه در جای دیگری است.
شهادت، لحظه بازداوری بود.
تا زمانی که یک رهبر در رأس قدرت است، قضاوت درباره او با همه اتفاقات دستگاه حکومت درهم میآمیزد. تورم، فساد یک مدیر، عملکرد یک دولت، رفتار یک نهاد یا تصمیمی نامحبوب میتواند در ذهن جامعه به شخص رأس نظام نیز منتقل شود.
جنگ شناختی نیز دقیقاً از همین قابلیت انتقال استفاده میکند و میکوشد هر ناکامی دستگاه را بخشی از تصویر شخص رهبر قرار دهد.
اما مرگ، بهویژه شهادت توسط دشمن بیرونی، برای لحظهای این وضعیت را تغییر میدهد.
پرونده زندگی بسته میشود.
جامعه دیگر فقط با یک سیاستمدار در حال اعمال قدرت مواجه نیست؛ با حاصل یک زندگی کامل مواجه است.
پرسشها سادهتر و بنیادیتر میشوند:
کسی که چند دهه در بالاترین سطح قدرت قرار داشت، برای خودش چه اندوخت؟
چگونه زیست؟
چه نسبتی با مال و امتیاز داشت؟
در لحظه خطر کجا ایستاد؟
و سرانجام چگونه رفت؟
ممکن است فرد همچنان با برخی سیاستهای آیتالله خامنهای مخالف باشد و در عین حال درباره اخلاص، سادهزیستی یا ایستادگی او داوری متفاوتی پیدا کند.
این دو با هم تناقض ندارند.
و شاید یکی از پیامهای مهم واکنش اجتماعی پس از شهادت همین بود: رابطه جامعه با شخصیت ایشان پیچیدهتر از دوگانه ساده «حامی یا مخالف» بود.
برای بخشی از جامعه، شهادت فرصتی ایجاد کرد تا میان نقد جمهوری اسلامی، خطای کارگزاران و داوری درباره شخص رهبر بار دیگر تفکیک قائل شود.
از این رو، شهادت لزوماً همه داوریهای سیاسی گذشته را تغییر نداد؛ اما میتوانست بخشی از تصویری را که در فضای منازعه و جنگ شناختی شکل گرفته بود در معرض بازبینی قرار دهد.
شاید آخرین خدمت
از همین منظر میتوان تعبیر دیگری درباره شهادت آیتالله خامنهای به کار برد.
شاید یکی از آخرین خدمات این حکیم فرزانه به اسلام و انقلاب، خودِ نحوه پایان زندگیشان بود.
نه از آن جهت که شهادت همه اختلافهای اجتماعی و سیاسی را از میان برد؛ چنین ادعایی نه واقعی است و نه مطلوب.
بلکه از آن جهت که زندگی ایشان ناگهان بهصورت یک کل در برابر جامعه قرار گرفت و برای بخشی از مردم امکان بازبینی این پرسش فراهم شد که آیا میتوان فساد، دنیاطلبی یا بیاخلاقی برخی کارگزاران جمهوری اسلامی را به شخص رهبر و سپس به اصل مکتب تعمیم داد؟
اگر طی دههها بخشی از عملکرد دستگاه از سرمایه اجتماعی اسلام هزینه کرده باشد، زندگی و شهادت رهبر میتوانست بار دیگر شاهدی باشد که آن تعمیم را متوقف کند.
این شاید آخرین و پرهزینهترین صورت آشکارشدن همان «ذخیره اخلاقی» بود.
اما نباید از این ذخیره، نتیجهای آسودهکننده گرفت.
برعکس.
دیگر نمیتوان از این ذخیره بیحساب خرج کرد
امام خمینی در سال ۱۳۵۸ از «دوستان» ترسید، زیرا فهمیده بود رفتار کسانی که حکومت اسلامی را نمایندگی میکنند میتواند مستقیماً به حساب اسلام نوشته شود.
در دهههای بعد، فساد و ناکارآمدی برخی کارگزاران همان خطری را ایجاد کرد.
دشمن نیز روی همین نقاط ضعف واقعی نشست، آنها را برجسته کرد و کوشید خطای مدیر را به شکست جمهوری اسلامی و شکست جمهوری اسلامی را به ناکارآمدی اندیشه سیاسی اسلام تعمیم دهد.
در مقابل، اخلاص، سادهزیستی و سرمایه اخلاقی امامین انقلاب مانع شد این زنجیره بدون شاهد نقض باقی بماند.
اما هیچ جامعهای نمیتواند برای همیشه از ذخیره اخلاقی رهبرانش خرج کند.
امام خمینی نمیتواند تا ابد کاستی مدیران پس از خود را جبران کند و شهادت آیتالله خامنهای نیز نباید به منبع تازهای تبدیل شود که مسئولان از اعتبار آن هزینه کنند و همان راه گذشته را ادامه دهند.
اگر از این تجربه درسی باقی مانده باشد، متوجه کارگزار امروز جمهوری اسلامی است.
مبارزه با فساد فقط مسئله اقتصاد نیست.
شایستهسالاری فقط روش مدیریت منابع انسانی نیست.
عدالت فقط برنامه اجتماعی نیست.
پاسخگویی فقط تکنیک حکمرانی نیست.
در حکومتی که نام اسلام را بر خود گذاشته، همه اینها بخشی از دفاع از اعتبار اجتماعی اسلام هستند.
یک مدیر پاکدست ممکن است بدون یک ساعت سخنرانی مذهبی، مردم را به امکان حکمرانی اسلامی امیدوارتر کند؛ و یک مدیر فاسد میتواند با صدها آیه و حدیث نیز خسارتی را که به اعتماد عمومی زده جبران نکند.
دشمن همچنان مانند مگس روی زخم خواهد نشست. این اقتضای دشمنی است.
اما مسئولیت نخست ما جنگیدن با مگس نیست.
زخم را باید بست.
و شاید امروز، پس از همه تجربههایی که پشت سر گذاشتهایم، معنای هشدار امام از همیشه روشنتر باشد:
کارگزار جمهوری اسلامی فقط درباره خودش قضاوت تولید نمیکند.
مردم ممکن است از خلال رفتار او درباره اسلام داوری کنند.
از همین رو، دفاع از اندیشه سیاسی اسلام پیش از آنکه از تریبون، رسانه و کتاب آغاز شود، از جایی بسیار سادهتر و دشوارتر شروع میشود:
از درست حکومت کردن.